گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی
هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی
زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین آفریده برگردی
گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی
نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی
نغمه مستشار نظامی
به کوری چشم تو هم که باشد
حالم خوب است!!
اصلا هم دلم برایت تنگ نشده...
حتی به تو فکر هم نمی کنم!
باران هم دیگر تو را به یاد من نمی آورد...
مثل همین حالا که می بارد
لابد حالا داری زیر باران قدم می زنی!
چترت را فراموش نکن
لباس گرم را هم...
مبادا سرما بخوری.....
پ ن : این پست خداحافظیه!
دیگه حالا حالا ها مطلب جدید از بنده نمی بینید
فقط اینکه....آقا ! غلط کردم....
نفهمیدم...شرمنده !...
نذار خجالت زده بشم،اینجوری نگام نکن! گفتم شرمنده ام...فول میدم درستش کنم فقط دستم و بگیر و رهام نکن
شب است و آسمانی سرد با من
شب و یک کوله پشتی درد با من
بیا از خاکریز خویش بگذر
بگو "یا مهدی" و برگرد با من...
یا مهدی
[ موضوع ] :